خرید بک لینک

گوشی موبایلم زنگ می زنه ... بفرمایید: الو ؟ پشت خط : باصدای دورگه ای میگه الوو! بدون اینکه صاحب صدا و شماره تلفن و بشناسم و به خیالم که شماره رو اشتباه گرفته .گوشی و قطع می کنم . هنوزگوشی تلفن توی دستمه که دوباره زنگ می خوره . همون شماره . بفرمایید ؟ پشت خط : بازهمون صدای دورگه ...الوو ؟ مامان جون نشناختی ؟منم امیرحسین . مامان و بابا برام گوشی و خط ایرانسل خریدن . می خواستم شماره تلفنمو یادداشت کنی .دوم این که می خواستم روزت و بهت تبریک بگم .

برچسب: نویسنده: آرین کوشکی تاريخ: سه شنبه 2 اسفند 1401 ساعت: 14:02

خطرناکترین نوع بشر کسی است که فهمش کم و اعتقادش زیاد است آنتوان چخوف پزشک ...داستان نویس ...نمایش نامه نویس

برچسب: نویسنده: آرین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 11 خرداد 1401 ساعت: 8:44

وقتی عاشق عزیرانت هستی هرروزبه یک بهانه می بینیشون یا صداشونو میشنوی دلت آروم می گیره خدا رو بابت سلامتیشون شکرمیکنی اما این همه قصه نیست . یه روز صبح که ازخواب بیدار میشی دلت شور میزنه نگرانی ونمیدونی دلنگرانیت بابت چیه وقتی نزدیکای ظهربا زنگ تلفن همراهت قلبت از جا کنده میشه بهت خبر میدن که بیا بیمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین کوشکی تاريخ: جمعه 2 ارديبهشت 1401 ساعت: 2:16

خطرناکترین نوع بشر کسی است که فهمش کم و اعتقادش زیاد است آنتوان, چخوف, پزشک ...داستان نویس ...نمایش نامه نویس

برچسب: نویسنده: آرین کوشکی تاريخ: جمعه 2 ارديبهشت 1401 ساعت: 2:16

پشت پنجره به تماشای شب نشستم شنیدن سکوت و آرامش خیابان .

برچسب: نویسنده: آرین کوشکی تاريخ: جمعه 2 ارديبهشت 1401 ساعت: 2:16

هیچوقت ازسرنوشتی که برام رقم زدی گله ای نداشتم .همیشه شکر گفتم و راضی بودم به رضای تو .خُب منم آدمم ؛آهن و سنگ که نیستم .منم قلب دارم . همیشه قلبم برای کسی تپیده که خونش توی رگهام جریان داشته . ایناادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین کوشکی تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 13:38


روزی که رفتی هوای خونه ابری بود
غصه بود ...درد بود
درد...
هنوزم درد امانم را بریده.

برچسب: نویسنده: آرین کوشکی تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 13:38

حیاط خانه قدیمی کوچیک بود.شاید به اندازه دوتا قالی دوازده متری.حیاط قدیمی حوض وباغچه داشت. آب حوض همیشه تمیز وموج داردیده میشد.داخل آب حوض فیروزه ای چندتاماهی قرمزدرحال ازیگوشی بودن.کف حیاط آجرفرش بوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین کوشکی تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 13:38

دلم میخواد اینو بدونی چقد دوستون دارم

وهیچ فرقی بین شما دوتا نزاشتم

هر دوی شما برام عزیزهستین

برچسب: نویسنده: آرین کوشکی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:41

چشمامو بستم جیک جیک گنجشها

و گرمای خوشبختی مون یه گوشه از قلبم

مثل یه قاب عکس زیبا پنهونش کردم .

به روزایی در برابر بادهای سخت خم شدیم ولی نشکستیم .

برچسب: نویسنده: آرین کوشکی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:41

جمله ای ازسیدجمالالدین اسدآبادی : به غرب رفتم و دیدم که خوب به قرآن عمل میکنند

به شرق -کشورهای عربی بهویژه مصر و عربستان- رفتم و دیدم که خوب قرآن میخوانند

و به ایران آمدم و دیدم که خوب به قرآن قسم میخورند!

برچسب: نویسنده: آرین کوشکی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:41

زندگی نمایشی است؛
که هیچ تمرینی برای آن وجود ندارد
پس آواز بخوان
اشک بریز، بخند...
و با تمام وجود زندگی کن
قبل از آنکه نمایش تو
بدون هیچ تشویقی به پایان برسد!

چارلی_چاپلین

برچسب: نویسنده: آرین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 1:36

زمانی خونه ای  بود  باآدمهای که دوسشون داشتم .اما حالا رفتن دیگه نیستنزمانی خونه ای بود بااتاق های تو در تو ؛ولی سوت و کور .زمانی خونه ای بود  با ی حیاط نقلی و یه  درخت نارنج که روی هرشاخه اش  تعدای گنجشک می نشست زمانی خونه ای بود که خاتون خونه ؛به تراس کوچکش بهار خواب می گفت زمانی خونه ای بود که همیشه&nادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:48

آدم برفی آدم برفی کوچولو از مادرش پرسید «عشق چیه » جواب شنید «پسرم این چیزا برای ما خطرناکه . حتی از خورشید هم خطرناک تر » پدرش به خاطر همین سؤال او را حسابی تنبیه کرد و گفت «کله اش بوی قورمه سبزی می دهد و باید مواظبش بود » یک روز صبح آدم برفی کوچولو با صدای جیک جیک پرنده ای از خواب بیدار شد . نمی دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 23:19

نامه هایت را باد برایم می آورد ُ من بی تاب برای خواندنشان .وقتی نامه به دستم می رسید با شوق و ذوق وصف ناپذیر ی تای کاغذ را باز کرده و شروع می کردم به خواندن .روي اولين سطر نامه ؛نام دوست را می دیدم .با ديدن نام دوست آرامشي بر قلب و جانم حاکم مي شد وباور می داشتم نام خداوند درغربت همواره پشت و پناه و قوت قلبت خواهد شد!بارها نامه را می خواندم ...بعد هم خط به خط نامه را تا رسیدن دست نوشته بعدی روزی چند مرتبه برای مادر تکراری می کردم ... این نـــــــه سال برای مادر طعم تلخی داشت ...زخم تنهایی بود و داغ فراق .بازهم گردش ماه و خورشید از پی هم گذشت و برگ هاي تقويم هریک به نوعی ورق خورد و هر ورق مانند برگ خشک پائيزی روی زمين ريخت تا اینکه ما دوباره برسیم به روزهاي بغض و اندوه . غروب نوزده ام ماه بهمن !حالا من پشت ميز و صندلي چوبي نشسته ام و مي خواهم برايت بنويسم .به رسم همیشه نامه را با نام دوست آغاز می کنم . خدايي که داده هايش برايم رحمت بوده و نداده هايش حکمت ...گفتم هرسال ...اما نه بايد بگويم هر ماه هر هفته و هر روز و هر لحظه ...مگر ميشود جان را ازياد برد و درد را فراموش کرد . وقتي به خونه ادامه مطلب

برچسب: io games,io,m, نویسنده: آرین کوشکی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 16:05

صفحه بندی