آدم برفی کوچولو از مادرش پرسید «عشق چیه » جواب شنید «پسرم این چیزا برای ما خطرناکه . حتی از خورشید هم خطرناک تر » پدرش به خاطر همین سؤال او را حسابی تنبیه کرد و گفت «کله اش بوی قورمه سبزی می دهد و باید مواظبش بود » یک روز صبح آدم برفی کوچولو با صدای جیک جیک پرنده ای از خواب بیدار شد . نمی دانست چرا قلبش تند تر از همیشه می زند ؟ گرمش شد؛ذوب شد و دیگر نبود .
مجموعه داستانک !
برچسب:
نویسنده: آرین کوشکی