نامه هایت را باد برایم می آورد ُ من بی تاب برای خواندنشان .وقتی نامه به دستم می رسید با شوق و ذوق وصف ناپذیر ی تای کاغذ را باز کرده و شروع می کردم به خواندن .روي اولين سطر نامه ؛نام دوست را می دیدم .با ديدن نام دوست آرامشي بر قلب و جانم حاکم مي شد وباور می داشتم نام خداوند درغربت همواره پشت و پناه و قوت قلبت خواهد شد!بارها نامه را می خواندم ...بعد هم خط به خط نامه را تا رسیدن دست نوشته بعدی روزی چند مرتبه برای مادر تکراری می کردم ... این نـــــــه سال برای مادر طعم تلخی داشت ...زخم تنهایی بود و داغ فراق .بازهم گردش ماه و خورشید از پی هم گذشت و برگ هاي تقويم هریک به نوعی ورق خورد و هر ورق مانند برگ خشک پائيزی روی زمين ريخت تا اینکه ما دوباره برسیم به روزهاي بغض و اندوه . غروب نوزده ام ماه بهمن !حالا من پشت ميز و صندلي چوبي نشسته ام و مي خواهم برايت بنويسم .به رسم همیشه نامه را با نام دوست آغاز می کنم . خدايي که داده هايش برايم رحمت بوده و نداده هايش حکمت ...گفتم هرسال ...اما نه بايد بگويم هر ماه هر هفته و هر روز و هر لحظه ...مگر ميشود جان را ازياد برد و درد را فراموش کرد . وقتي به خونه قديمي مادر سر مي زنم هنوز طنين صدايت درآن خانه غمزده شنيده مي شود با خوشرویی خاص خودت به استقبالم مي آيي .درجایی خواندم دنيا حسود است وهميشه حسادت آدمای خوشحال را دارد ....ما همه خوشحال بودیم... چون ترا داشتيم ....بهترين و عزيزترين پسر و برادردنيا را برای همين دنیا به تو ؛به ما حسادت کرد ...لحظه آخر هم با رفتنت ؛ من قهقهه هاي مستانه اش را مي شنيدم ... ...اما من ...اما ما ؛همگي خون مي گريستم .به مادر گفتم تازگی ها بخوابم آمدی و حالت مثل گذشته ها خوب بود ...مادر با چشماي هميشه نمناک زیر لب زمزمه کرد :چرا در خوابهاي من نيست ؟ چادر نماز مادر را بوسيدم گفتم :غم به دلت راه نده ...چون هميشه کنارتو روي همون مبل چرمي روبروی پنجره نشسته تا تو تنها نباشي !!!
پ:ن - 1392
برچسب: io games,io,m,
نویسنده: آرین کوشکی
تاريخ: يکشنبه
28 آذر
1395 ساعت: 16:05